|
رویای من . . . | ||
|
این بار اگر زن ِ زیبایی دیدید هوس را زنده به گور کنید ! و خدا را شکر کنید برای خلق این زیبایی ... زیر باران اگر دختری را سوار کردید به جای شماره ، به او امنیتــــــ بدهید ! او را به مقصد ِ مورد نظرش برسانید ... نه به مقصد ِ مورد ِ نظرتان ! در تاکسی خود را به در بچسبانید ، نه به او ! بیائید فارغ از جنسیت کمی مـَـرد باشید [ پنجشنبه 1390/05/20 ] [ 17:38 ] [ kiya ]
زن ام کردند ...
[ جمعه 1391/01/11 ] [ 17:31 ] [ kiya ]
چه غمی به چشمهایت خوابیده
[ دوشنبه 1390/11/10 ] [ 10:27 ] [ kiya ]
گاهی از انسان بودنــــــــم شرم
میکنم ...
[ دوشنبه 1390/08/16 ] [ 19:2 ] [ kiya ]
تو به مدرسه میرفتی به تو گفته بودند باید دکتر شوی او هم به مدرسه میرفت اما نمی دانست چرا من پول تو جیبی ام را هفتگی از پدرم میگرفتم تو پول تو جیبی نمی گرفتی همیشه پول در خانه ی شما دم دست بود او هر روز بعد از مدزسه کنار خیابان آدامس میفروخت معلم گفته بود انشا بنویسید موضوع این بود علم بهتر است یا ثروت من نوشته بودم علم بهتر است مادرم می گفت با علم می توان به ثروت رسید تو نوشته بودی علم بهتر است شاید پدرت گفته بود تو از ثروت بی نیازی او اما انشا ننوشته بود برگه ی او سفید بود خودکارش روز قبل تمام شده بود معلم آن روز او را تنبیه کرد بقیه بچه ها به او خندیدند آن روز او برای تمام نداشته هایش گریه کرد هیچ کس نفهمید که او چقدر احساس حقارت کرد خوب معلم نمی دانست او پول خرید یک خودکار را نداشته شاید معلم هم نمی دانست ثروت وعلم گاهی به هم گره می خورند گاهی نمی شود بی ثروت از علم چیزی نوشت من در خانه ای بزرگ می شدم که بهار توی حیاطش بوی پیچ امین الدوله می آمد تو در خانه ای بزرگ می شدی که شب ها در آن بوی دسته گل هایی می پیچید که پدرت برای مادرت می خرید او اما در خانه ای بزرگ می شد که در و دیوارش بوی سیگار و تریاکی را می داد که پدرش می کشید سال های آخر دبیرستان بود باید آماده می شدیم برای ساختن آینده من باید بیشتر درس می خواندم دنبال کلاس های تقویتی بودم تو تحصیل در دانشگا های خارج از کشور برایت آینده ی بهتری را رقم می زد او اما نه انگیزه داشت نه پول درس را رها کرد دنبال کار می گشت روزنا مه چاپ شده بود هر کس دنبال چیزی در روزنامه می گشت من رفتم روزنامه بخرم که اسمم را در صفحه ی قبولی های کنکور جستجو کنم تو رفتی روزنامه بخری تا دنبال آگهی اعزام دانشجو به خارج از کشور بگردی او اما نامش در روزنامه بود روز قبل در یک نزاع خیابانی کسی را کشته بود من آن روز خوشحال تر از آن بودم که بخواهم به این فکر کنم که کسی کسی را کشته است تو آن روز هم مثل همیشه بعد از دیدن عکس های روزنامه آن را به راحتی به کناری انداختی او اما آنجا بود در بین صفحات روزنامه برای اولین بار بود در زندگی اش که این همه به او توجه شده بود !!!! چند سال گذشت وقت گرفتن نتایج بود من منتظر گرفتن مدارک دانشگاهی ام بودم
تو می خواستی با مدرک پزشکی ات برگردی همان آرزوی دیرینه ی پدرت او اما هر روز منتظر شنیدن صدور حکم اعدامش بود وقت قضاوت بود جامعه ی ما همیشه قضاوت می کند من خوشحال بودم که چه موقع مرا تحسین می کنند تو به خود می بالیدی که جامعه ات به تو افتخار می کند او شرمسار بود که سرزنش و نفرینش می کنند زندگی ادامه دارد هیچ وقت پایان نمی گیرد من موفقم من میگویم نتیجه ی تلاش خودم است!!! تو خیلی موفقی تو میگویی نتیجه ی پشت کار خودت است!!! او اما زیر مشتی
خاک است مردم گفتند مقصر خودش است !!!! هیچگاه در کنار هم نبودیم هیچگاه یکدیگر را نشناختیم اما من و تو اگر به جای او بودیم آخر داستان چگونه بود؟؟ + مدارس و دانشگاه ها باز شدن . . . بوی پاییز و سرما داره میاد . . . چه خوب میشه حواسمون به بغل دستیمون باشه . . . اگه سردش شد ژاکتتو بزاری روشونش . . . . تا احساس تنهایی نکنه . . . [ جمعه 1390/07/01 ] [ 21:20 ] [ kiya ]
این متن یه شعار نیست . . . حرف هایه یک زنه از جنس فـــــراموشی . . . !!! اگر به خانه ی من آمدی برایم مداد بیاور مداد سیاه
می خواهم روی چهره ام خط بکشم تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم
یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم! یک مداد پاک کن بده برای محو لب ها
نمی خواهم کسی به هوای سرخیشان، سیاهم کند! یک بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه درآورم
شخم بزنم وجودم را... بدون این ها راحت تر به بهشت
می روم گویا! یک تیغ بده، موهایم را از ته بتراشم، سرم هوایی بخورد
و بی واسطه روسری کمی بیاندیشم! نخ و سوزن هم بده، برای زبانم
می خواهم... بدوزمش به سق اینگونه فریادم بی صداتر است!
قیچی یادت نرود، می خواهم هر روز اندیشه هایم را سانسور کنم!
پودر رختشویی هم لازم دارم برای شستشوی مغزی!
مغزم را که شستم، پهن کنم روی بند تا آرمان هایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت.
میدانی که؟ باید واقع بین بود ! صدا خفه کن هم اگر گیر آوردی بگیر!
می خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب، برچسب فاحشه می زنندم
بغضم را در گلو خفه کنم! یک کپی از هویتم را هم می خواهم
برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد
ارشاد، فحش و تحقیر تقدیمم می کنند،
به یاد بیاورم که کیستم! ترا به خدا... اگر جایی دیدی حقی می فروختند
برایم بخر... تا در غذا بریزم ترجیح می دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !
سر آخر اگر پولی برایت ماند برایم یک پلاکارد بخر به شکل گردنبند،
بیاویزم به گردنم... و رویش با حروف درشت بنویسم: من یک انسانم
من هنوز یک انسانم من هر روز یک انسانم . . . !!! [ پنجشنبه 1390/06/17 ] [ 15:48 ] [ kiya ]
یه روزی همون دختر جواب مثبت میده. یه روزی اون دوتا با هم ازدواج میکنن.
یه روزی دختره میفهمه که دیگه دختر نیس.
یه روزی پسره میفهمه که دیگه پسر نیست.
یه روزی زنه میفهمه که بارداره و قراره مادر بشه.
یه روزی مرده میفهمه که قراره پدر بشه.
یه روزی بچه به دنیا میاد.
یه روزی اون ستا میشن یه خانواده.
یه روزی بچه میره مدرسه.
یه روزی پدر مادر خوشحال میشن.
یه روزی بچه 20 میگیره.
یه روزی پدر مادر کیف میکنن.
یه روزی بچه میره دانشگاه.
یه روزی مادر و پدر پیــر میشــن.
یه روزی پسـرک عاشــق یه دختری میشه.
یه روزی پســر با دختــره ازدواج میکنه.
یه روزی این دوتا نامزد بودن.
یه روزی پسـرک میره دنبال کار.
یه روزی با فوق لیسانس به پســره ابدارخونه رو نشــون میدن واسه کار.
یه روزی پسره با نامــزدش خداحافظی میکنه.
یه روزی مادر بچش رو اویـزون از درخت تو حیــاط میبینــه.
یه روزی پدر مادر پیــر میـرن سـر قبـــر بچشــون.
یه روزی مادر از خواب بیدار نمیشــه.
یه روزی پدر خمیــده میشــه و به زندگیش تو تنهــایی ادامــه میده.
یه روزی خــــوب . . . . یه روزی بـــــد . . . .
[ چهارشنبه 1390/05/19 ] [ 23:20 ] [ kiya ]
به من حق بده در اين ماه رمضان سر افطار با همه نخوردن هايم و روزه گرفتن هايم باز . . . . میل به خوردن نداشته باشم این بغض ها که تو به خوردِ من می دهی سیر سیرم می کند . . . . !!! [ پنجشنبه 1390/05/13 ] [ 13:40 ] [ kiya ]
چه خوش خیال بودم ... که همیشه فکر می کردم در قلب تو محکومم به حبس ابد !!! به یکباره جا خوردم ...... وقتی زندان بان برسرم فریاد زد : هی ... تو ... آزادی! ... و صدای گامهای غریبه ای که به سلول من می آمد........!
[ پنجشنبه 1390/05/06 ] [ 15:39 ] [ kiya ]
بی خیال !!! خدا شونه هامونو... فقط واسه اینكه ... كوله بار غمهامونو روش بذاریم نیافرید... آفرید تا بعضی وقتا بندازیمشون بالا ... و بگیم بی خیال !!!
[ پنجشنبه 1390/05/06 ] [ 14:55 ] [ kiya ]
امروز زنگ خونه قلبم رو زدم ٬صدایی نشنیدم انگار هیچکس اونجا نیست در رو فشار دادم ،در باز شد داخل رفتم ولی . . . ولی اینجا . . . اینجا کجاست؟ اینجا خونه قلب منه . . . ؟ نه باور نمی کنم ولی آدرس رو درست اومدم ٬پس چر ا اینطور ؟ چرا اینقد تاریک . . . ؟ چرا اینقدر سیاه ؟ به خودم اومدم فهمیدم مدت هاست دستی روش نکشیدم انگشتم رو تاقچه ها کشیدم . . . اوووووووه . . . این همه غبار تنهایی از کجا اومده . . . . یه نگاه تو حیاط انداختم . . . به به هنوز حوض خونه ی قلبم خشک نشده . . . پس هنوز امیدی هست . . . پنجره رو باز کردم آستینامو بالا زدم و خونه تکونی رو شروع کردم . . . . . غبار تنهای رو پاک کردم ، گلدون رو پر از گل دوستی کردم . . . . کف خونه رو با دستمال محبت تمیز کردم اخیش . . . . تموم شد یه گوشه میشنم . . . . . الان حس میکنم راحت شدم . . . . [ سه شنبه 1390/05/04 ] [ 22:1 ] [ kiya ]
نمی دونی چقدر حرف زدن برام سخته وقتی تو اون بالایی و من این پایین.
نمی دونی وقتی فکر می کنم همین الان میلیون ها نفر دارن باهات حرف می زنن و تو حرف همه رو میشنفی چه احساس خنده داری بهم دست میده . خدایا... می ترسم حرفاشونو باهم قاطی کنی ... آخ زبونمو گاز می گیرم ...
خدایا راستشو بگو تو چن تا گوش داری .. چن تا چش داری ... چن تا زبون بلدی آخه ... چینی و ژاپونی خیلی سخته ... فرانسه هم همینطور .. خدای من ... نمی دونم کلمه خدای من درسته ؟
آخه تو فقط خدای من که نیستی خدای هوار تا هوار آدم و جن و حیوونی .. خدایا منو می بینی اصلا ... یا اصلا منو دیدی ... اسمم می دونی چیه و شماره شناسنامم ؟ خدایا تو چقدر پهنی ... چقدر درازی و چقدر گودی ... اصلا الان بیداری یا خوابی .. شایدم جلسه داری ...
خدایا چقدر مهربونی ؟ چقدر ؟ خدایا ما آدمای بدبخت میون جنگ شیطون با تو چه کاره بودیم ؟ اصلا چرا بهش میدون می دی ؟ بکشش راحتمون کن ... هم خودتو هم ما رو. خدایا چرا طعم لذتو به من می چشونی و بعد می گی جیززززه ؟
نمی دونی ... بعضی وقتا حس می کنم من یه بازیچه بیشتر نیستم توی دستات ... خب تو حق داری .. تو خدایی ... خدایا سردمه ... داد بزنم می فهمی ؟ سردمه ... کسی اینجا نیس .. همه مردن ... خدایا مردن درد داره ؟ سخته ؟ خودکشی گناهه ؟ کاش جواب می دادی ...
سرم درد می کنه .. گیجم ... منگم .. خوابم میاد ... خدایا قرص داری ؟ دهنم خشک شده ... مورمورم میشه ... چرا تنها دیدن من تو رو خوشحال می کنه ؟ خوابم میاد ... نمی دونم ... شاید امشبم حرفای منو با حرفای بقیه قاطی کردی ... راستی پیش تو هم الان تاریکه ؟ خدایا من می ترسم ... خسته ام... ببخش اگه حرفی زدم ناراحت شدی خدا جونم... خدایا شب به خیر [ یکشنبه 1390/05/02 ] [ 11:50 ] [ kiya ]
" همیشه باید یک کسی باشد که حتی اگر به جای کلمات فقط سه نقطه گذاشتی در یک صفحه سفید ، بدانی که می داند یعنی چه ! . . . همیشه باید کسی باشد ! تا بغض هایت را قبل از لرزیدن چانه ات بفهمد ! باید کسی باشد که وقتی صدایت لرزید ! بفهمد ! که اگر سکوت کردی بفهمد ! باید کسی باشد ! که اگر بهانه گیر شدی ! بفهمد ! باید کسی باشد که اگر سردرد را بهانه آوردی برای رفتن ! نبودن ! بفهمد ! باید کسی باشد که اگر حرف های بی معنی زدی بفهمد ! باید کسی باشد بفهمد که درد داری ! که زندگی درد دارد ! بفهمد که دلگیری ! بفهمد که دلت برای چیزهای کوچک تنگ شده !!! همیشه باید کسی باشه که وقتی دلت گرفت سرتو بزاری رو شونش تا میتونی بباری ولی نیست . . . . [ پنجشنبه 1390/04/30 ] [ 17:2 ] [ kiya ]
[ سه شنبه 1390/04/28 ] [ 17:9 ] [ kiya ]
همیشه بهش می گفتم: وقتی بیرون میریم دستم رو ول نکن، محکم دستم رو بگیر، اگه گم بشی، توی این شهر شلوغ پیدا کردنت مصیبت میشه!! ولی خیلی بازیگوش بود تا کمی ازش غافل میشدم دنبال بازیگوشی هاش میرفت. بالاخره هم یه روز که محو دنیای شلوغ بیرون بود دستم رو ول کرد و گم شد. هر چی دنبالش گشتم پیداش نکردم، به هر جایی که می شناختم سر زدم. حتی عکسش رو تو گمشدگان چاپ کردم و برای پیدا شدنش مژدگانی فوق العاده با ارزشی در نظر گرفتم. ولی انگار نه انگار.. آب شده بود رفته بود توی زمین.. حالا مدتی هست که ازش خبری ندارم ولی امیدوارانه چشم انتظار برگشتنش هستم.. سالهاست که خودم رو گم کردم..!! [ یکشنبه 1390/04/26 ] [ 19:46 ] [ kiya ]
خیلی سخته بی تو ادامه دادن . خیلی سخته هر شب به یاد کسی بخوابی که دیگه محاله دیدنش . خیلی سخته تو خوابت کسی و ببینی که دیگه رفته از کنارت . خیلی سخته بخوای تو تنهایی اونی که مرحمت باشه اما نیست کنارت . خیلی سخته که بخوای اشکاتو رو شونه های کسی بریزی که دوسش داری اما اون یا کنارت نیست یا فرسنگها ازت فاصله داره . خیلی سخته بغض گلو تو بگیره اما نتونی به کسی بگی چی شده . نتونی بگی این بغضه از دوری و ندیدن یارته . خیلی سخته بغض سنگینی گلوتو فشار بده ولی با یه لیوان آب جلوشو بگیر تا کسی بهت نگه باز چی شده که داری گریه میکنی خیلی سخته هر روز از کنار خاطره هاش رد بشی و از دور احساسش کنی اما از نزدیک نتونی بوی تنش رو احساس کنی فقط به یادش باشی . خیلی سخته اشکاتو براش بریزی اما اون نباشه که ببینه داری براش پرپر میزنی . خیلی سخته اگه فاصله هات زیاد باشه و نتونی ببینیش و داغ دوریش دیونت کنه . خیلی سخته عاشق باشی یه عاشق واقعی اونوقت می بینی بدون اون حتی یه لحظه هم نمیتونی باشی . سخته مگه نه . . . . . [ یکشنبه 1390/04/26 ] [ 10:42 ] [ kiya ]
ده، بیس، سی، چل، پنجا شص، هفتاد هشتاد نود صد ! بیام ؟ بییییام ؟ کوچیک که بودیم یادت هست که! بازی می کردیم، قایم باشک ، قایم موشک، اسمش همینا بود ! یادت هست ؟ من سر میذاشتم سینه دیوار ! تو با خنده های نخودیت می رفتی قایم می شدی ! من چشامو می بستم و می شمردم، ده. بیس... و صدای خنده هات می اومد ... بیام ؟ آهسته می گفتی: بیییییااا
با خنده هات نشونی میدادی، که بیایم و می اومدم و می خندیدیم و چه شاد و بی خیال از آینده ...
تو دلم می شمرم، ثانیه ها رو، و روزها رو و ماه ها رو و ... و تو میری، خنده هات رو نشونی نیست رفتنت رو می بینم اما ! گم که میشی دیگه، میدونم، پیدات نخواهم کرد خنده هامونو لولو خورد، روزهامونو پیشی برد قایم باشک، این روزا، بازی همه ی آدم هاست ! شمردنش هست، چشم گذاشتنش هست، دیوارای بلند سفیدش هست، جا برای قایم شدنش هم هست، اما، پیدا شدنش نیست، پیدا کردنش نیست، خنده هاش .. نیست !!! [ شنبه 1390/04/25 ] [ 21:3 ] [ kiya ]
چند روزیه که دست و دلم به نوشتن نمیره . . . . دروغ چرا ، دستم آره و دلم نه . . . .
دارم به این نتیجه میرسم که : عمریه تمام کارها رو دل انجام میداده ، نه دست . . . [ پنجشنبه 1390/04/23 ] [ 22:58 ] [ kiya ]
وقتی تو خودت گیر میکنی . . . وقتی همه چیز برات میشه سوال! وقتی توی تکرار صحنه ها سیر میشی وقتی اون قدر خسته میشی که حتی از فکر کردن به فکر کردن خسته میشی وقتی کسی نیست که بفهمه چی میگی وقتی تورو به خاطر صداقتت محکوم می کنن . . . .!! وقتی مطمئنی اونی که امروز میاد فردا میره . . . .!! وقتی مجبوری خودتم گول بزنی وقتی حتی شهامت خیلی چیز هارو نداری وقتی منتظر یه اتفاقی و اون اتفاق هیچ وقت نمی افته ... وقتی میدونی که نباید به هیچ قول و قراری اعتماد کنی وقتی میفهمی که نباید می فهمیدی وقتی روزگار یادت میده که باید سوخت و ساخت وقتی میخندی به اینکه کارت از گریه گذشته . . . !! وقتی نباید اونی باشی که هستی وقتی بهت میفهمونن که دوست داشتن یه معاملست وقتی خوشحال میشن که غرورت بشکنه وقتی حرفاتو فقط دیوار می فهمه ........ وقتی ................................. میشی اینی که من آلان هستم...........
[ پنجشنبه 1390/04/23 ] [ 13:22 ] [ kiya ]
[ دوشنبه 1378/10/11 ] [ 0:0 ] [ kiya ]
|
||
| [ طراحی : سیب تم ] [ Weblog Themes By : Sibtheme] | ||